دوست داشتنی ترینم
نگارش در تاريخ 21 / 3 / 1391 و ساعت 19:45 توسط بهناز

خدایا چنان کن سرانجام کار     تو خشنود گردی و ما رستگار


موضوع : | بازدید : مرتبه
نگارش در تاريخ 19 / 1 / 1393 و ساعت 14:48 توسط بهناز

سال ٩٢ با تمام خوبیها و بدیهاش تموم شد و الان ١٩ روزه که سال جدید شروع شده.در تعطیلات نوروز خیلی به ما خوش گذشت.هفته دوم قرار بود که بریم مسافرت چون از ١١ تا ١٥ علیرضا تونسته بود از طرف شرکتشون تو مشهد جا بگیره و ما تصمیم گرفته بودیم که چند روز زودتر عازم بشیم و چند شبی رو در گرگان باشیم و بعد در وقت رزرو شده در مشهد باشیم که همین طور هم شد.و قرار بود که این مسافرت با پدر و مادرای هر دوتامون انجام بشه به همین خاطر مامان و بابا و خواهرم روز ٢٩ اسفند و چند ساعت مونده به تحویل سال به خونه ما رسیدن و سال جدید رو با هم آغاز کردیم و هفته اول هم به دید و بازدید و استراحت گذشت.و ما جمعه سفرمون رو شروع کردیم.البته خواهرم به ارومیه برگشته بود چون بایستی می رفت سرکار و ما با ٢ ماشین پدرها مسافرت رو شروع کردیم.مقصد اولمون گرگان بود که هم راه خستمون نکنه و هم اونجا رو هم دیده باشیم که چند روز قبلش علیرضا با دوستش که اهل اونجاست هماهنگ کرده بود و ایشون هم یه خونه بزرگ حیاط دار برامون رزرو کرده بودن که رادین کلی با حیاطش خوش گذروند.٣ شب اونجا بودیم که به گشت و گردش گذشت و دوشنبه به مقصد مشهد راه افتادیم و عصری رسیدیم اونجا .که اونجا هم یه اتاق خوب و بزرگ نصیبمون شد.البته هوای مشهد همش سرد و بارونی بود به جز روز ١٣ بدر که به طور حیرت آوری هواش خوب و گرم شد.مشهد رو هم که به زیارت امام رضا می رفتیم و کمی گشتیم و دوباره روز جمعه برگشتیم خونمون و ما از روز شنبه زندگی کاریمونو شروع کردیم.تعطیلات خیلی خوبی بود .هم اینکه پدر و مادرم مدت نسبتا طولانی با ما بودن و از همه مهمتر من خونه بودم و سرکار نمی رفتم و هم مسافرت مخصوصا مشهد که خیلی وقت بود هوس کرده بودم رو رفتیم.کلا خدا رو شکر همه چی بر وفق مراد بود بزنم به چوب!

اتفاقاتی که در این مدتی که در وبلاگ چیزی ننوشتم افتاد یکیش و مهمترینش این بود که بنده به مقام جاری شدن رسیدم!!!بله برادر همسر نامزد کردن و یکی از کارهایی که تو عید انجام دادم پاگشای ایشون بود.

دومیش تولد آرتام عشق عمش بود که در ارومیه برگزار شد که خیلی هم خوب بود.و سومیش که خوب هم نبود مریضی پدرم بود که خیلی نگرانمون کرد البته مریضی روحیشون خیلی بیشتر از مریضی جسمیشون ناراحتمون کرد که خدا رو شکر عید که اومده بودن تهران بسیار بسیار بهتر شده بود روحیشون.(بزنم به چوب)

و اما عکسها:

چند تا عکس از تولد آرتام

1

17

19

و اما عکسای سفرمون:

میدان ناهارخوران و هفت سین

1

گرگان

2

روستای زیارت

4

جنگلهای ناهارخوران-گرگان

4

بندر ترکمن

5

6

7

پارک جنگلی النگدره-گرگان

8

9

طوس-مقبره فردوسی

10

10

11

پارک کوه سنگی-مشهد و هوای بسیار سرد

13

روز سیزده بدر-پارک کوهستان-مشهد

13

روز سیزده بدر-رستوران پدیده شاندیز

14

 


موضوع : | بازدید : 203 مرتبه
نگارش در تاريخ 1 / 11 / 1392 و ساعت 11:49 توسط بهناز

وقتی داشتم وبلاگ رو راه می انداختم با خودم گفتم خوبه.حداقل ٤ تا دوست هم اینجوری پیدا می کنم.من که همیشه اینجا کمبود دوست داشتم،خدا رو چه دیدی شاید ٢ تا یار غمخوار در این شهر غریب پیدا کردم.از اونروز تا حالا ٣ سالی میگذره و من به این نتیجه رسیدم که اینجا فقط و فقط  دارم برای خودم می نویسم.دریغ از یک دوست که وقتایی که نیستم پیغام بذاره که کجایی دختر دلم واست تنگ شده.حتی دریغ از یک کامنت و حتی دریغ از یک بازدید!من به غربت عادت کردم.١٠ ساله که به تنهایی و بی کسی عادت کردم ولی فکرش رو نمی کردم که وبلاگم هم مثل خودم بشه.افسوسسسسس


موضوع : | بازدید : 231 مرتبه
نگارش در تاريخ 18 / 10 / 1392 و ساعت 11:21 توسط بهناز

وبلاگ مادرهای دیگه رو که می خونم همیشه و همیشه اولین چیزی که به ذهنم می رسه اینه که وای من چه مامان بدی ام.من چرا این بازیها رو با بچم نمی کنم.من چرا اینقدر بکن نکن به بچم می گم و هزار تا فکر و خیال دیگه که تو همشون خودمو مقصر می دونم مثلا بازیهای هدفمند و خلاق و این جور کارها که من اصلا بلد نیستم که انجام بدم..من چون خودم رشته ام این نیست و اصلا خیلی هم پیگیر این مسائل نیستم یه کمی خودمو تسکین می دم که بابا خب اونا اصلا رشتشون این بوده و این کاره ان و این حرفا.ولی تا جایی که تونستم با رادین بازی کردم .بازیهایی که اصلا هیچ هدفی نداشتن و فقط بازی بوده و بازی.مثلا به درخواست خودش آهنگ می ذارم (معمولا ملودی) و اون مثلا توپشو شوت می کنه و از اینو به اون ور میدوه یا یه تخته استپ دارم تو خونه می ره اونو میاره و دور اون هی می چرخه و می پره و بالا پایین میشه.به نظر من این بازی هییچچچ هدفی نداره به جز خسته شدن بچه که صد البته بچه ما خسته هم نمی شه! ولی اون خوشحالی و سرزندگی که حین بازی و یا بعدش تو چهره خیس از عرق رادین می بینم کلا هدف من می شه تو بازی.

ولی خیلی موارد پیش اومده که خودم به صورت خودجوش حین یه کاری یه بازی ساختم که در نظر رادین خیلی هم مورد پسند واقع شده.مثلا داشته نقاشی می کشیده یهو گفتم رادین بیا بازی.و چند تا شکل توی دفترش کشیدم و به هر کدومشون یه فعالیت فیزیکی! رو نسبت دادم مثلا ستاره رو نشون دادم باید دست بزنی یا دایره باید جیغ بزنی و به همین ترتیب.رادین این بازی رو خیلی دوست داشت به طوریکه الان که این شکلها هنوز توی دفترش هست هر وقت می بیندشون همون کارها رو تکرار می کنه و کلی می خندیم.اونروز هم داشت با باباش این بازی رو انجام میداد یعنی خودش شکل می کشید و از باباش می خواست که کار متناظر با اون را انجام بده.یا اینکه وقت کتاب خوندن علاوه بر خوندن متن داستان خیلی توجهشو جلب می کنم به شکلهای کتاب مخصوصا اونایی که خیلی جلو نیستن و اون عقب عقبا هستن مثلا چه می دونم ابر و خورشیدی که تو همه نقاشی کتابها هست یا مثلا پرنده ای که رو درخت نقاشی کتابه و قصه اصلا در مورد اون نیست.یه مسئله دیگه ای که خیلی من رو راضی میکنه و فکر می کنم همه این کار رو نمی کنن بازی بسیار زیاد، اون هم از نوع فیزیکی(توپ بازی از هر نوع،کشتی،ژیمناستیک و ...) رادین با باباش هست.با اینکه آقای پدر حدودای ساعت 8 شب می رسه خونه ولی فول انرژی بیشتر از 1 ساعت با پسرک بازی میکنه و من اینو خیلی دوست دارم.به نظر من این وقت گذاشتن پدر برای بچه مخصوصا پسر خیلی ارزش داره و من از همین تریبون از ایشون تشکر و قدردانی می کنم.

همه اینا رو گفتم و نوشتم که برسم به این که :اون روز از مربی رادین  در موردش پرسیدم که چه جوری و اینا ،کلی ازش تعریف کرد.گفت که کاراشو دوست دارم .بسیار خلاق کار می کنه .تو بازیهای تمرکزی خیلی خوبه و کلی تعریف دیگه.گفت اصلا ولش نکنید. نگید خودش استعداد داره بالاخره خودشو می کشه بالا.حتما دنبالشو بگیرید و این حرفا.می تونید تصور کنید که تا چه حد من خوشحال شدم از این حرفها.اولش خدا رو شکر کردم برای داشتن این فرشته کوچک که به ندرت سلام میده،به ندرت بله می گه و به ندرت احوال پرسی میکه.بسیار توداره و همیشه 1 ساعت اول همه مجالس تو بغل من یا بابش قایم شده.بعدش هم فکر کردم به اینکه چطور شده که پسرما خلاق شده یا با تمرکز یا هرچی که روانشناسا اسمشو می ذارن.و تنها جوابی که گرفتم این بود بازی و بازی و بازی .

این پست رو برای این نوشتم که اینجا ثبت بشه که هراز گاهی که من عصبی بودم و ناراحت و شاید نگران، با خوندنش دوباره روحیه بگیرم و بازم برم سراغ بازی با پسرکی که به نظر خیلی ها شیطونه ولی به نظر من داره کودکیشو به نحو احسن انجام میده.

همین

پی نوشت 1:من لازمه که بازم از علیرضای خوبم که بهترین بابا برای رادین هست تشکر کنم.با اینکه فقط خودش می دونه که چه فشاری روش هست ولی باز هم برای پسرک کم نمی ذاره.امیدوارم یه روزی رادینم اونقدر عاقل بشه که قدر باباشو بدونه.ممنون همسر مهربونم

پی نوشت 2:در اینجا لازم می دانم که از همسایگان محترممون مخصوصا طبقه پایینی کمال تشکر رو کنم که واقعا تا حالا بدوبدوهای پسرک رو تحمل کردن و جیکشون هم در نیومده. با اینکه نمی شناسمتون ولی خیلی ممنونم.

1


موضوع : | بازدید : 222 مرتبه
نگارش در تاريخ 14 / 8 / 1392 و ساعت 14:55 توسط بهناز

داشتم عکسها رو از دوربین می ریختم تو pc شرکت،دیدم عکسایی با موضوعات مختلف دارم که اینقدر زیاد نیستن که برای هر کدوم یه پست جدا بذارم و از طرفی هم حیفم اومد تو وبلاگ دوست داشتنی ترینم نذارم.به همین علت چند تا عکس با موضوعات مختلف در این پست می ذارم و در مورد هر کدوم در ابتدای خودش توضیح می دم.

تولد مامان و بابای رادین

1

ژست پسرم موقع عکس گرفتن ازش

2

هدیه پدر و مادرم به رادین به مناسبت تولد من و علیرضا!

3

کادوی عمو حمید رادین به مناسبت تولد من و علیرضا!

5

مهمان عزیز خونه ما که از راه دوری هم اومده بود .

6

عشق عمه ش آرتام ما!

7

8

پدر و پسر درحال شستن تراس خونه

9

بنده در حال حاضر شدن رفتن به استخر!

10

پسرک موزیسین ما!رادین علاقه بسیار زیادی به آلات موسیقی و نواختنشون داره.اینجا هم فکر کنم داره درام می زنه احتمالا.ازش هم می پرسیم می خوای چیکاره بشی می گه می خوام گیتار یزنم

12

تولد ساینای عزیزم.رادین حدود یک ساعت اول از بغلم نیومد پایین ولی کم کم یخش آب شد و اومد پایین.از خونه استیکر ستاره آورده بود که بچسبونه به دست دوستاش که اینجا داره رو دست روشای مهربون می چسبونه.

13

چسباندن به دست پارمین عزیز

14

بوسیدن دریای آرام کوچولو

15

16

17

 


موضوع : | بازدید : 217 مرتبه
نگارش در تاريخ 12 / 8 / 1392 و ساعت 15:12 توسط بهناز

پسرک خونه ما ٢٥ مهر ٣ سالش رو تموم کرد.باور کردنش خیلی سخته که به این سرعت وارد ٤ سالگی شد.یه روز،همون موقع که نوزاد بود و بسیار بیقرار بود حسرت دیدن چنین روزی را داشتم.روزی که خوشحال و شاد به پایان برسه بدون هیچ گریه ای،بدون هیچ بیقراری ای.واقعا در مغزم نمی گنجید که بالاخره ابن روزها رو هم می بینم.ولی الان دقیقا همون روزه.روزهایی که خنده پسرک ما خونه رو پر می کنه.روزهایی که خونه ساکت و آروم ما پر شده از صدای کودکانه پسرکمون و جمله هایی که یه ریز و پشت سرهم گفته میشه.خونمون پر شده از مامان مامان گفتن های پی در پی و بی دلیل.همینجوری که داره بازی می کنه و یا مثلا چیزی می خوره یا تی وی می بینه بی دلیل هی می گه مامان و گاهی هم مامانییییییییی.که من براش غش می کنم و قربون و صدقه اش میرم.خدایا ازت می خوام که همه بچه ها زیر سایه پدر و مادرشون سالم و شاد باشن و هیچ وقت هیچ وقت روی مریضی رو نبینن.

٢٥ مهر امسال ٥ شنبه بود و ٤شنبه هم عید قربان و تعطیل.ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم به دیار پدری.یه تولد خیلی کوچولو هم اونجا برای پسرمون گرفتیم.

اول توضیحاتو بدم:اول اینکه اگه زادین رو تو تولدش با شلوار راحتی می بینین دلیلش فراموشکاری بنده است که برای بچه کمربند برنداشته بودم و شلوار مهمونیهاش همش از کمرش میوفتادن پایین.بس که این بچه با ٢ تا مهمون کوچولوی تولدش بدو بدو و بازی کرد.منم دیگه کلا شلوار مهمونی رو از پاش درآوردم و شلوار راحتی پاش کردم.دوم اینکه من کادوهاشو نشونش نداده بودم چون رادین علاقه وافری به کادو باز کردن داره .گذاشتم موقع کیک کادوها رو هم آوردم که بچه کلی ذوق می کرد و می خواست همون موقع بازشون کنه.دلیل اینکه تو عکسها هم با دست اشاره می کنه همینه.میگه کادوهامو بدین !با بدبختی چند تا عکس ازش گرفتیم.

کوچکترین مهمان تولد :آرتام پسر دایی رادین.

1

2

میز شام که همه دسپخت خودم بود.

3

اشاره به کادوها!!!

4

مراسم کیک برون

5

بالاخره به کادوهاش رسید.

6


موضوع : | بازدید : 215 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد

درباره وبلاگ

خدا در 25 مهر 1389 یکی از فرشتهاشو برای من و همسرم فرستاد.ما اسمشو رادین گذاشتیم و عاشقانه دوسش داریم.خدایا در پناه خودت حفظش کن.
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 13 نفر
بازديدهاي ديروز : 11 نفر
بازدید هفته قبل : 117 نفر
كل بازديدها : 24787 نفر
Powered By NiNiweblog.com